تبليغاتX
در انتهای خیال
پرده ها همه از جنس بکارت ،  قدسی است!

ما در سرزمینی زندگی می کنیم که فقیر است به همین سبب هرکس برای بدست آوردن حداقل ها باید همه داشته ها را زیر پا بگذارد اینجا خشکسالی است و استحصال آب دشوار و مستلزم سازماندهی نیروی عظیم و رهبری مقتدری که با ایجاد وحدت ملی آب رسانی را سامان بخشد و امینت را به ارمغان اورد
لیکن این حاکم خود به مستبدی که مالک همه چیز ایرانی از زمین و آب تا جان و مال و ناموس تبدیل می شود
چه غم انگیز و ملال آور است استبدای که مشروعیتش را از ملت می گیرد که در نبودش هجوم اقوام بیابانگرد است و تاراج
ایرانی امکان هجرت نیز ندارد چون آب و خاک او محدود است و در پس این کویر به جز بردگی چشم اندازی برایش متصور نیست پس ناگزیر می ماند و تقدیرگرا می شود تقیه می کند و به دروغ و ریا جان به سلامت می برد بدون داشتن پیوندی عمیق با خود و دیگران و کمترین ارتباط و سرمایه اجتماعی

یک کبوتر هستم
ساکن یک ده مخروبه
به دور از خورشید
پر زدیوار گلی
و پنجره ای
با یکی چشمه خشک
با قناتی تشنه
با هوایی مسموم
به رهر جا
و به هر چیز و
به هر اندیشه
پرده هایی همه از جنس بکارت
قدسی!
آه

وندر این ویرانه
سرسپردن به نسیم سحری
تن سپردن به مجاور دریا
شستن چشم به نور خورشید
بس گناهی است عظیم

که بر هر چیز و به هر اندیشه
پرده هایی است که چون جنس بکارت
قدسی است

همه فکر دلم
خواهش بارش آن ابر نجیبی است
که چشمش زغم مرده ده
پر زاشک و شرر است
و همه پروازم
دلبری از خورشید
تا به یک نیم نگاهی
بزداید
شب این مردم مسخ
و تن سرد را زدمش گرم کند
و
در پروازم آنقدر پا فشرم
که ببینم یک روز
یک کبوتر هستم
ساکن یک ده آباد
پر از نور
پر از ابر قشنگ
مردم آبادی در تکاپو و تلاش
تا ز هر پرده  بدوزند لباس پرواز
بهر هر مهمانی جشنی
که کواکب همه منت دارند
بر چراغانی ان
و عروسش
سحر است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 15:41  توسط خیال  | 
تاشکند و لنگ شدن تیمور

یکی از جنگ های بزرگ من جنگ تاشکند بود که در آن پای چپ من مجروح گردید و از آن موقع تاکنون از پای چپ می لنگم من تاشکند را جزو قلمرو حکومت خود کردم و به محمد قولوق واگذار نمودم و تصور نمی کردم که مجبور باشم دوباره آن شهر را تصرف کنم لیکن قولوق یاغی شد و مرا وادار کرد تا به تاشکند قشون بکشم
من با هفتاد هزار سرباز به تاشکند هجوم بردم و از سکنه خواستم بر علیه او شورش کنند ولی سکنه این کار را نکردند
در روز هجدهم ماه شوال از دو سمت به سوی  تاشکند حرکت کردیم من به افسران گفتم به سربازان بگوید که صبح روز بعد ما به شهر حمله خواهیم کرد
صبح روز بعد ما یورش را آغاز کردیم من طبق معمول با دو دست شمشیر می زدم و چون مغفر و چهار آئینه داشتم بدنم محفوظ بود و ضربات خصم در من اثر نمی کرد من فقط به جلو توجه داشتم چون از پشت سر خود مطمئن بودم و در طرفین من نیز سربازانم جای گرفته بودند اما سربازی که در سمت چپ من جای گرفته بود کشته شد و پیش از آنکه سرباز جای او را بگیرد یک ضربت شدید تبرزین روی پای چپ من فرو آمد
ضربت طوری سخت بود که تصور کردم پای چپم از بدن جدا شده است در همین هنگام سرباز بعدی جای خالی را پر کرد
وقتی ضربه به من وارد شد من فریاد نزدم و ناله نکردم لذا هیچ کس متوجه موضوع نشد من می دانستم ارزش یک مرد جنگی فقط در این نیست که بتواند بدون بیم از مرگ ، خود را به صف سپاه خصم بزند بلکه در این است که هنگام ضربت ننالد
بعد از غلبه بر تاشکند چون سکنه شهر از دستور من پیروی نکردند و علیه حکومت خود نشوریدند فرمان قتل عام را صادر کردم و گفتم تمام مردان شهر را به قتل برسانند و تمام دختران و زن ها را به اسارت ببرند تا اینکه بعدا در میان سربازان و افسران تقسیم شوند
جنگ تاشکند عصر همان روز تمام شد و آنوقت من در صدد بر آمدم که بدانم زخم پای چپ چگونه است اما نتوانستم ار اسب فرو آیم پس سربازانم مرا ار اسب فرو آوردند و به خیمه بردند و در آنجا لباس رزم را از تنم خارج کردند
پزشک امد و زخم را معالجه کرد و گفت نباید راه بروم چون یا هلاک می شوم و یا بقیه عمر را از یک پا لنگ خواهم شد
آن روز و آن شب در خیمه بودم ولی بامداد روز بعد به شهر رفتم تا ببینم دستوراتم به خوبی انجام شده است یا نه، هنوز سربازانم مشغول چپاول بودند ولی کشتار خاتمه یافته بود در بین مقتولین اجساد زن ها هم به چشم می خورد و مشخص بود تعدادی از آن ها هم مقاومت کرده بودند پس کشته شدند
ای که سرگذشت مرا می خوانی مگو  مردی چون من که فقیه بوده است چگونه فرمان قتل عام را صادر کرده است حکومت دارای قوانینی است که از آغاز دنیا وجود داشته است و تا پایان  وجود خواهد داشت یکی آن است که مردم باید از حاکم بترسند تا اوامرش را اجرا کنند من مردم تاشکند را کشتم تا دیگران بدانند سرانجام کسی که در مقابل من مقاومت کند چیست!

از کتاب منم تیمور –ترجمه ذبیح الله منصوری
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 14:21  توسط خیال  | 

روز مرگم

گور کن می گفت :

 آنقدر با خود آرزو به گور برده است

 که دیگر

جایی برای دفنش نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 22:48  توسط خیال  | 
آن مشت خش و خاشاکی را که در ان گوشه ی چمنزار از دامنه کوه در طرف جویبار زیر درخت نارون می بینید به حقارت منگرید این ، آشیانه ی ویران شده ی پرنده کوچکی است که صندوقچه امید خود را در ان نهان کرده بود و دست بیداد گری آن را با خاک یکسان کرده است در انجا امیدها ی پرنده ی کوچکی در زیر ان خار و خس با خاک برابر شده است


فلسطین سرزمین شاخه ی زیتون
فلسطین سرزمین انقلاب سنگ
فلسطین سرزمین کودکان بی مادر
فلسطین سرزمین مادران بی کودک
فلسطین سرزمین  آتش و خون
فلسطین سرزمین ملت بی سرزمین
فلسطین سرزمین پرچمهای سفید و سبز و سرخ رنگ
فلسطین............
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:10  توسط خیال  | 

حریم حریم خصوصی چیست؟ آبروی کسی را برده اند که هویتش در آبروی اوست

 

گمان می کنم تقریبا همه از ماجرای  فیلم پـــورنــوگـــرافی  زهرا امیر ابراهیمی اطلاع دارند

قصد ندارم اینجا نقل خبر کنم  و یا به شایعات بپردازم. آنچه نباید رخ می داده است رخ داده  و ابروی یک فرد به شکل کاملا ناجوانمردانه و غیر اخلاقی لگد مال شده است

نازیباست دنیایی که در ان همه چیز آشکار است و تهوع آور است باز شدن رازهایی که با گشایش آن ها آبروی مردم به بازی گرفته می شود

در این میان بحث بر سر حریم خصوصی نیست اصولا در این مورد حریم معنی نمی دهد

دیدم تعدادی از دوستات سخن از حریم خصوصی به میان آورده اند و نسبت به این حادثه با این دیدی ابراز تاسف کردند ولی از نظر من این حادثه ارتباط ناچیزی با پاسداشت یا عدم پاسداشت حریم خصوصی دارد تاسف فراوان را باید برای افرادی خورد که این فیلم را منتشر کرده اند!

 

 گناهکار این گونه ماجراها کیست یک دختر جوان  ، شخص پخش کننده فیلم و یا همه ما و همه کسانی که با پخش آن یک فرد را تا حد مرگ تحقیر کردند

 

قصد داشتم در این پست به چرایی این کنجکاوی ها بپردازم . ولی  بحث در مورد این صفت انسانی را به زمان دیگر موکول می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 21:31  توسط خیال  | 

در اینحا آمده ام تا از خیالاتم بگویم بگذار ناشناس باشم

دنیای خیالات بسیار وسیع تر و عمیق تر از دنیای نگاه است پس به عمیق ترین حس ادمی سلام می کنم

و به انتهای آن سفر می کنم

اری  انتهای خیال

به راستی انتهای خیال کجاست؟

 

 اگر آزادی دست دهد خیال را از ان بیرون خواهم کرد

و خواهم گفت که خیال دشمن آزادی است

اما اگر آزادی دست ندهد

در گوشه ی هواخوری زندان

برای زندانیان خواهم گفت

که تنها راه زنده ماندن خیال است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:11  توسط خیال  |