راستش یک حادثه ی کوچک ، که نه شرم آور است و نه فوق العاده ، حاضر نمی شود از ذهنم بیاید بیرون ، «چیز تازه ای نیست » در شگفتم که چگونه می توانیم با دادن حق به جانب خودمان دروغ بگوییم . اگر آدم بخواهد ، می شود گفت که ظاهرا چیز تازه ای پیش نیامده است : امروز صبح ساعت هشت و نیم که داشتم از هتل بیرون می آمدم تا به کتابخانه بروم دلم می خواست تکه کاغدی را که روی زمین افتاده بود بردارم ولی نتوانستم ، همه اش همین .
این حتی یک رویداد هم نیست ، بله ، اما اگر حقیقت را بخواهید ، این واقعه اثر عمیقی در من گذاشت فکر کردم دیگر آزاد نیستم در کتابخانه هرچه سعی کردم تا بلکه خودم را از شر این فکرها برهانم نشد....
اشیا نباید« لمس بکنند» زیرا زنده نیستند آدم به کارشان می گیرد ، سر جایشان می گذارد ، میانشان زندگی می کند : آنها مفیدند ، همین و بس. ولی ان ها مرا لمس می کنند و این تحمل نکردنی است . می ترسم با آنها تماس پیدا کنم انگار جانوران زنده اند.
حالا متوجه می شوم ، چیزی را که یکی دو روز پیش ، لب دریا ، هنگام به دست داشتن آن سنگ ریزه احساس کردم ، بهتر به یاد آورم . یک جور دل آشوبه شیرین مزه بود . چقدر ناگوار بود و از سنگ ریزه می امد ، مطمئنم ، از سنگ ریزه گذشت و امد توی دست من . بله ، خودش است ، درست خودش است : نوعی تهوع توی دستها ٬ تهوع
ژان پل سارتر - تهوع
ای هد هد صبا به سبا می فرستمت
بنگر كه از كجا به كجا می فرستمت
حیفست طایری چو تو در خاكدان غم
زاینجا بآشیان وفا می فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
می بینمت عیان و دعا می فرستمت
هر صبح و شام قافله از دعای خیر
در صبحت شمال و صبا می فرستمت
تا لشكر غمت نكند ملك دل خراب
جان عزیز خود بنوا می فرستمت
ای غایب از نظر كه شدی همنشین دل
میگویمت دعا و ثنا می فرستمت
در روی خود تفرج صنع خدای كن
كایینه فدای نما می فرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند
قول و عزل بساز و نوا می فرستمت
ساقی بیا كه هاتفا غیبم بمژده گفت
با درد صبر كن كه دوا می فرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذكر خیر تست
بشتاب هان كه اسب و قبا می فرستمت
هی ، مراقب باش . این سن و سال ملازم خطر کردن نیست . دیگر از تو گذشته که بخواهی از عشق و عاشقی بنویسی فکر می کردم اینقدرت عقل و کفایت باشد بچه که نیستی . به تاریخ شناسنامه ات نگاه کن . چیزی نمانده که صفحه آخرش همین روزها خط بخورد . آینه که دروغ نمی گوید یک نگاهی بینداز به موهایی که دارند سپیدی را از روی شقیقه ها گسترش می دهند . به دندان هایت که دارند سیاه می شوند به شکمی که برآمدگی اش نشان از بی حالی و گوشه نشینی دارد به چشم هایی که ضعیف و مرطوب شده اند ...آن روزی که برای خواندن کتاب باید صفحه کتاب را قدری دورتر بگیری آن روز که برای شماره تلفن گرفن باید چشم هایت را تنگ و گشاد کنی
مشکل تو مال الان نیست مال وفتی است که جوان بودی و نمی خواستی یا بلد نبودی با جوان بودنت کنار بیایی شاید هم نمی خواستی یا بلد نبودی یا نمی توانستی . برای همین به سراغ پیرمردها می رفتی و دل به خاطراتشان می سپردی حواست نبود که دلت دارد پیر می شود شاید هم داشتی لذت می بردی از اینکه درون آن ظاهر جوان ، دلی پیر را پنهان کرده بودی حتی افتخار هم می کردی که یک نفر این رازت را کشف کند و نگاهی به دلت بیندازد و جوان پیر صدایت کند غافل از اینکه دلت آنقدر زود پیر شد که قبل از هر اقدامی مرد
تو دلمرده شدی قبل از آنکه بتوانی عاشق شوی و قبل از اینکه این وصل و هجران را که همه درباره اش گفته اند و شنیده اند تجربه کنی تا بیایی بفهمی دنیا چه خبر است پیر مردها دوره ات کردند و دلت را کشتند....
اما نمازی که قضا شد ، برای همیشه قضا شده است و دلی که شکست ، برای همیشه شکسته است. بند زدن مال قوری و دیس و بشقاب است باور کن
تو راهی خلاف آدمیزاد پیمودی . کسی را نباید ملامت کنی تو مستحق به تقصیری و اگر بنا به سرزنش باشد ، جز خودت کسی سزاوار این سرزنش نیست تو جوانی را با پیرها تقسیم کردی و حالا داری پیریت را با مصاحبت با جوانان فراموش می کنی ....اگر می خواهی خودت را رسوا کنی حرفی نیست اما.... اما آیا می ارزد؟
بعید می دانم طاقت این همه خطر کردن را داشته باشی بی خوابی کهولت سن را به حساب بی خوابی عشق مگذار نشنیدی که گفت ندانستم چه موج خون فشان دارد این دریای پر تلاطم عشق
حذر کن باور کن راحتر است این راه را برای سن و سال تو نساخته اند چشم چارت در این شبهای تاریک ، راه را از بی راهه نخواهد شناخت . موج عظیمی است و گردابی هایل ، اصلا باور کن ساحل امنی وجود ندارد ساحل امن همان جایی است که هنوز را نیفتاده ای ، همین جاست که حوصله ات را سر برده است همین جاست که می خوایی مهیای رفتن از آن شوی... مراقب باش
اصلا عشق کار سختی است چیزهایی حتی بیش از جان می خواهد حتی صحبت کردن از ان هم آسان نیست!....احواست باشد که به تو گفتم برای این کارها ساخته نشده ای اصلا دوره ی این حرف ها گذشته است
روزگار عوض شده است ، آدم ها عوض شده اند اصلا بگذار حرف حرف آخر را بزنم دوران عشق و عاشقی سر امده است. منظورم از عشق و عاشقی لیلی و مجنون نیست ، شیرین و فرهاد هم نیست رومئو و ژولیت را هم نمی گویم از این هم پایین تر بگویم درباره رز و جک داخل کشتی تایتانیک هم حرف نمی زنم اصلا عشق فاتحه اش خوانده شده ، همه چیز عوض شده یک شکل دیگر شده . آدم ها دنبال چیزها ی دیگرند کسی به مهجوری و فاصله نگاه نمی کند . کسی ، دیگر حتی نامه هم نمی نویسد
همه کارشان را با چت و مسیج کوتاه را می اندازند ...دیگر کسی عشقی برای پنهان کردن ندارد که نگران باشد که مبادا در پستوی خانه پیدایش کنند روزگار بد جوری عوض شده است حالا تو دلت را به چه خوش کردی که می خواهی از عشق بگویی اصلا گوشی هست که این حرف ها را جدی بگیرد. یک نگاهی به دور و برت بینداز واقعا کسی را می بینی که گوشه دلش را دست نخورده برای یگانه ای کنار گذاشته باشد؟ یادت هست که قبلا می گفتی «ما عشق را از خودمان دریغ کرده ایم؟!» حالا کار از دریغ هم گذشته . ما بالکل عشق را بی خیال شده ایم حتی حوصله خواندن داستان های عاشقانه را هم نداریم حتی اگر طرح کم رنگی در یک داستان پلیسی باشد
دارم می گویم حواست باشد می خواهی چه حرفی بزنی جایی که حرف اول را ماشین و خانه ، لباس و پول می زند ، صحبت از عاشق شوریده حال و معشوق دل نگران ، حتی در زمره لطیفه هم به حساب نمی آید اصلا مردم کارهای مهمتری دارند ، گرفتاری های جدی تری دارند در این میان اگر وقتی هم پیدا کردند ترجیح می دهند به جای پرسه در کوچه ی معشوق – که سر می شکند دیوارش – توی پاساژ بچرخند یا توی تریا ها کافه گلاسه دوبل بخورند یا به نیازهای مبرم و جدی تری فکر کنند که خربزه آب است
روزگاری که مدار جهان بر عشق بود و حتی پادشاهان هم آن قدر دل شان سیاه نشده بود که فرصت عشق ازشان گرفته شده باشد و پای معشوقی چون شیرین که به میان می آمد ، از مسند خود فرو می آمدند و با فرهاد رقابت می کردند ، حتی در آن موقع ، عشق جز اسرا مگو بود و حرف ممنوعه به حساب می آمد و عشاق را می کشتند که تو عاشق چرایی و حتی آن ها را که از عشق حرف می زدند ، یا زبان می بریدند ، یا شمع آجینشان می کردند . خودت ببین که در این روزگار بی پیر ملال آور با عشق ، با آن که از عشق بگوید و عادت مردم را برهم زند و خواب ها را آشفته کند ، چه خواهند کرد؟
عادات را برهم زدن ، خلاف جریان آب شنا کردن ،آب در لانه مورچگان ریختن ، اصلا خارق عادت بودن تاوانی سخت و سنگین دارد که گمان نمی کنم تاب پرداخت آن را داشته باشی ....تو اسمش را اتمام حجت بگذار ، در قرن های عشق و عاشقی «حافظ» از مشکلاتی می گفت که خبر از آن ها نداشته است آن هم در روزگاری که عشق آسان می نمود ، تو خودت حساب کن در روزگار ما چه می شود
تو ما را به کجا می بری ای عشق.....
رضا تفرشی - شرق هفته نامه ی جمعه ۴ خرداد