تبليغاتX
در انتهای خیال
امروز ذهنم درگیر موضوعات مختلفی بود شاید در چند روز ، یا هفته اخیر به قدری گرفتار روزمرگی زندگی شده ام که فراموش کرده بودم بزرگترین نعمت و دارایی قدرتی است به نام تفکر، گاه گذشت زمان به وحشت می اندازدم و گاه به فکر فرو می روم از این گذشت روزها یکی پس از دیگری شتاب هفته ها و ناگهان گذر عمر ، ممکن است طی شدن عمر چندان موضوع نگران کننده ای نباشد که تا بوده همین بوده و تا هست همین هست اما چیزی که نگران کننده است از دست رفتن فرصت ها ست به یاد فروغ فرخزاد می افتم که می گوید "می ترسم زودتر از آن چه فکر کنم بمیرم و کارهایم ناتمام بماند و این درد بزرگیست"
آری این درد بزرگیست ، به دنبال آرزوها دویدن به قصد کامیابی ، به یاد لحظات شیرین گذشته و نهایتا گذشت زمان ، این تکاپو گاه نفسمان را سخت و سنگین می کند . گاه خسته می شویم و گاه آرزو می کنیم کی ای کاش آرزوها را سقفی بود تا کامیابی تعریفی پیدا می کرد
یک لحظه کامیابی و یک عمر آرزو
این است زندگی ما و ماجرای ما
چه بگوبم بهتر است از این نیز "بگذریم" یا به قول دوستی نگذریم اما فراموش کنیم در انتها آنچه می ماند و باید گفت و نباید فراموش کرد یک واژه است "امید"

ساعت بمان نرو
دیگر زمان زیادی نمانده است
باید کمی ستاره ببینم در آسمان
باید نهال خنده بکارم به روی لب
تا انتهای خط
راهی نمانده است
تیک تاک عمر من
اه ای دقیقه های عجول و فراری ام
رخصت نمی دهید؟
باید برای خنده بیابم بهانه ای
ای لحظه های عزیزم شما چرا
فرصت نمی دهید؟
بر من چه کارهای زیادی مانده است
زین خیل آرزوی فراوان دور دست
ناگه چه دیر شد
زین فرصت که نمی آید به دست
آخر کجا شدند
ایوان و چای حوض
وان کودکی که پر از خاطرات سبز
از دست رفته اند
ساعت تو را به جان عقربه هایت بمان نرو
باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض
آیینه خنده های من از یاد برده است
باید دوباره بیابم نشان عشق
گویی که سال هاست
من با کسی ، که نه
گویی با خودم
من قهر بوده ام
دیگر دلم ز روی آتش گرمی نمی پرد
قلک شکستنی ، مرا به ثروت بی حد نمی برد
اینک من و دقایقی که پر از شاید و اگر
در انتظار چه؟
خود نیز مانده ام
بی پرده با تو بگویم عزیز دل
یک شب چه کودکانه به خوابی سپید و پاک
ناگه چنین بزرگ، من از خواب جسته ام
در این زمان آدم بزرگ ها
من سخت گشته ام
گویی کسی ، شبانه کودکی ام را ربوده است
از آن همه امید و خنده و احساس پاک و ناب
از لذت نشستن در حوض لحظه ها
چیزی نمانده است

باید شروع کنم
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام
یک نقطه می نهم
اینک منم
برپا و استوار در آغاز خط نو
خوش خط تر از گذشته
آری منم ، که دفتر عمرم نوشته ام
بد خط، سیاه ، خط خورده
کسی را گناه نیست
اه ای خدای من
از دفتر حیاتی چند برگ عمر من
چند صفحه مانده است؟
دیگر گلایه بس
باید دو کاسه آب بریزم به پشت سر
باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم
باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای
تا هست دفتری
تا مانده برگ نو
باید تمام ورق های رفته را
خط خورده یا سیاه
دیگر ز یاد برد
دیگر مداد رنگی سیاهی نمی خرم
یک جعبه آبرنگ
وانگه مداد رنگی و نقاشی حیات
اینک منم خطاط لحظه ها
نقاش عمر خود
ساعت نماند و رفت
در این دو روز عمر
پیروز آن کسی
که در دفتر حیات
تکلیف هرچه بود
این مشق زندگی
زیبا نوشت و رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 18:15  توسط خیال  | 
یادش به خیر!

در عمیق ترین خواب

 گور کن در انبوه مردگان

 در میان زندگان

در حضور نکیر و منکر

 فریاد می زد به تابخانه بازگردید

 آنقدر با خود آرزو آورده است

 که دیگر جایی برای خودش نیست

 

 ...... در هیاهو

 زندیق رقاص ندا سر داد

 آروز ها را در آورید

 او را چال کنید

 ...

قهقهه می زدم

 راست می گویند

 آخر الزمان است!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:30  توسط خیال  |