در گوشه ای از زندگی شهریار ماجرای عشق او یه دختری به چشم می خورد که البته در رسیدن به او ناکام می ماند و دختر ازدواج می کند. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم آن شکست شهریار را شهریار کرد به هر حال کم و بیش همه از این ماجرا آگاهی دارند اما بعد ازاينكه دختر ازدواج ميكند، شهريار يك روز سيزده بدر براي به جا آوردن سنت قدیمی به تفرجگاهی می رود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا مي آيند. شهريار با دختر روبرو ميشود و اين غزل را آنجا ميسرايد که حس الخطابی است برای این مطلب من
يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم
تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونين جگرم
خون دل ميخورم و چشم نظربازم جام
جرمم اينست كه صاحبدل و صاحبنظرم
من كه با عشق نراندم به جوانيهوسي
هوس عشق و جواني است به پيرانهسرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد كه بي سيم و زرم
هنرم كاش گرهبند زر و سيمم بود
كه ببازار تو كاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سيزدهم كز همه عالمبدرم
تا بديوار و درش تازه كنم عهد قديم
گاهي از كوچه معشوقه خود ميگذرم
تو از آن دگري، رو كه مرا ياد تو بس
خود تو داني كه من ازكان جهاندگرم
از شكار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا چكنم لعلم و والا گهرم