چند وقتي است ديگر حوصله روضه خواندن ندارم و البته حسي موذي وسوسه ام مي كند تا مطلبي در مورد عيد قربان بنويسم پس ابتدا به صورت مختصر و با روايتي كودكانه گزارشي از واقعه قربان بیان می کنم و سپس يك داستان كوتاه به سبك گذشته مي نويسم
اما عيد قربان چه شد ؟ واضح است ، ابراهيم به دستور خدا قصد كرد تا اسماعيل را قرباني كند. او را به مسلخ برد ولي در لحظه اي كه تصميم گرفت تا او را ضبح كند گوسفندي از آسمان فرود آمد و ابراهيم به دستور خدا گوسفند را به جاي اسماعيل قرباني كرد!.
همين ، به همين سادگي و اين اتفاق ساده و در عین حال عجیب قرنهاست که به يكي از اعياد مسلمانان تبديل شده است!
اما حكايت ، مي گويند در شهري قاضي زندگي مي كرد بسيار فقير ، عيد قربان رسيد خروسي داشتند. قاضي به زنش گفت عيد اضحي است ما كه نمي توانيم گوسفند قرباني كنيم ، اين خروس را بكشيم ،
اين سخن را همسايه ها شنيدند ، هر يكي گوسفندي به خانه او فرستادند ، قاضي مراجعت كرد ديد سي گوسفند در خانه هست ،از زنش پرسيد چه وضعي است ، گفت سخن تو را همسايه ها شنيده اند ، هريكي گوسفندي فرستاده اند،قاضي گفت اين خروس را عزيز دار شايد اين خروس از اولاد اسماعيل باشد
قرن ها ست كه غزل ،يعني سرودن اشعار عاشقانه ، در انحصار مردهاست و حتي اگر زناني ،غزلي هم گفته اند ،باز در وصف چشم و ابرو ، قد و مو ي "دلبران" و "زنان" است شايد اين خلا هنوز هم در شعر فارسي به چشم مي خورد كه اساسا اشعار عاشقانه از زبان زنان شبيه به غزل هاي مردانه است و نمي توان از غزل هاي زنانه تفاوتي در جنسيت يافت با اين مقدمه به سراغ غزلي برويم زنانه از زبان يك زن در وصف يك مرد كه شايد خواندن آن چندان خالي از لطف نباشد هرچند مقصود از غزل زنانه صرفا غزل هاي فكاهي اين چنين نيست
اي به بازوي توانا، برده اي از دل قرار
ويكه از گردن كني غرق خجالت صد چنار
هست در هر حلقه اي زآن زلف فردارت اسير
قلب صدها دختر بيچاره و مسكين و زار
در فراق سينه پهن تو هر شب مي شود
از دو چشم من روان جان، تو سيل آبشار
روز وصلت پيش من ، خوشتر بود از روژلب
شام هجرت بدتر است از سن و سال بيشمار
اخم و تخمت تلختر از ديدن موش است ليك
خنده هايت خوبتر از گردش اندر لاله زار
زار گردد كار من گر بشنوم از راه جور
لحظه اي با ديگري گرديده اي سرگرم كا ر
حرفهايت خوشتر است از كرست و كيف و كلاه
بوسه هايت بهتر از انگور و سيب و انار
چيز تو خواهم كه همواره بود در چيز من
چيز يعني دست از آن رو گمان بد مدار
گر كه خواهي تا ترا از جان و دل خواهان شوم
اي به قربان همه جاي تو،كيفت را بيار
مادر اسدلله شهرياري از كتاب دري وري
استادي در کتابی خواند که ریش بلند دلیل حماقت است .آینه برداشت و خود را مشاهده کرد و دید ریش بلندي دارد با خود گفت فردا اين مطلب را در كلاس بگويم و رسوا شوم. چون قیچی نیافت قبضه ای از ریش خود را گرفت و نزد چراغ برد تا بسوزاند که ناگاه ریش و صورتش بسوخت و مدتی در خانه بستری شد
پس از بهبودي قلم برداشت و در حاشیه کتاب نوشت :به تجربه ثابت شده است!
بيش از يك سال پيش همهمه اي رسانه اي سطح جامعه را فرار گرفت در روزهايي كه خبر خوش مد شده و هر روز خبر خوشي مي شنيديم خبری جالب و در عین حال عجیب به یکباره بر تمامی خبر ها سایه افکند، بله خبر خوش چیزی نبود جز کشف داروی درمان ایدز، خبری که تحت عنوان خبر خوش پزشكي مدتی نقل هر محفلی شده بود
دارويي كه حتي بر سر آنكه چه كسي آن را كشف و توليد كرده است مجادله اي در گرفت بس عجيب!جدلي بر سر آنكه داروي نجاتبخش بشر از بركات دولت اصلاحات است يا عدالت!
هياهوي كشف داروي درمان ايدز(آیمود ) در ايران، همانطور كه به سرعت در همه جرايد و افكار عمومي پيچيد، به همان سرعت هم خاموش شد و تنها يك سوال باقي ماند اين همه هياهو براي چه ؟
در پايان جا دارد به آمار مبتلايان به ايدز در ايران اشاره مي كنيم كه طبق آمار رسمي تعداد مبتلايان به ايدز از 15 هزار نفر گذشته است و طبق آمار رسمي ممكن است از مرز 80 هزار نفر نيز گذشته باشد
پس آيا بهتر نيست به جاي فرافكني ،فريب افكار عمومي و بازي هاي سياسي، فكري براي آگاهي رساني و پيشگيري از اين بيماري اجتماعي بكنيم
در خیبر را چه کسی کند؟!
بازرس وارد کلاس درس شد و ضمن پرسشهای متعدد ، از دانش آموزان سوال کرد ، بچه جان بگو ببینم در خیبر را چه کسی کند
شاگرد با دستپاچگی گفت: به خدا قسم من نکنده ام ، حتما کس دیگری این کار را کرده است ، بازرس که ناراحت شده بود از معلم پرسید چرا شاگرد نباید بداند در خیبر را چه کسی کنده است معلم با نگرانی جواب داد آقای بازرس این شاگرد بسیار راستگوست و به علاوه تمام بچه های این کلاس بچه های خوبی هستند فکر نکنم در خیبر را آن ها کنده باشند
بازرس که عصبانی شده بود به نزد مدیر مدرسه رفت و آنچه را که گذشته بود بازگو کرد ، مدیر خنده ای کرد و گفت شما نبایستی ناراحت شوید ، به من واگذار کنید ، مطمئن باشید که من آن شخص بی ادب را پیدا خواهم کرد
بازرس این بار از کوره در رفت و به نزد رئیس بخش آموزش رفت و گفت آقا این چه مدرسه ای است نه شاگرد نه معلم و نه مدیر هیچکدام نمی دانند که در خیبر را چه کسی کنده است ، واقعا مسخره است ، من به مقامات بالا گزارش خواهم کرد
رئیس آموزش بازرس را مخاطب قرار داد و گفت خواهش می کنم سر و صدا راه نیندازید چیز مهمی نیست من جبران خواهم کرد و هرچه قدر که پولش بشود از جیب خودم خواهم داد شما هم جریان را خاتمه یافته تلقی فرمائید!!