تبليغاتX
در انتهای خیال

دقيقا به ياد ندارم اولين بار كي صداي نامجو را شنيدم ولي يقينا مدت اين زمان به دو سال نمي رسد. صداي او براي من تحولي بود. شنيدن نعره هاي او برايم به مانند نعره ي فرو خورده اي بود كه سالها مسكوت مانده بود او سخن جديدي نمي گفت ولي فهمش از زندگي برايم قابل ستايش بود آنجا كه فرياد مي كشيد به از ترنجي ليكن به دست نايي،‌ آنجا كه مي ناليد كه جانا چه گويم شرح فراقت، آنجا كه گلايه مي كرد از پيران جاهل و شيخان گمراه و آنجا كه صدايي از دور به گوش مي رسيد كه ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است! همه اينها مرا سخت شنونده ي او كرد اما واقعيتي گاه به گاه آزارم داد و آن زماني بود كه شخص نامجو لب به سخن مي گشود. در واقع هر زمان گفتاري از او مي شنيدم براي لحظاتي از او نااميد مي شدم ولي با اين استدلال كه هنر او شنيدني است و نه سخنش مدام خود را توجيه مي كردم شايد هم حقيقت آن است كه ما بايد شنونده ترانه هاي يك خواننده باشيم و نه اظهار نظرهايش، اما امروز ندامتنامه ي او مرا سخت نااميد كرد نه به سبب آنكه از كليت گفتارش ناراحت شده باشم نه! او حق دارد بگويد قصد توهين به قران را نداشته است و خود معتقد به قران است ولي آنچه مرا مايوس ساخت نوع گفتار نامجو بود آنجا كه در هر سطر چندين بار مي گويد غلط كرده ام آنجا كه يك قاري قران را چاپلوسانه التماس مي كند و از مادرش حلاليت مي طلبند و آنجا كه به آقاي قاري اين اطلاع را مي دهد كه چندين دعا از مفاتيح را آماده كرده است تا روانه بازار كند. شايد همين موضوع آخر تاسف آورترين قسمت اين ندامتنامه ي نامجوست باز هم نه به دليل آنكه او خود را معتقد به تشييع نشان داده است و نه به اين دليل كه با اين گفتار سعي مي كند دل قاري قران را به دست آورد و نه به اين فرض مردود كه شخص من خصومتي با مذهب شيعه و مفاتيح الجنان دارم نه! نكته تاسف آور آن است كه نعره هاي رهاي نامجو امروز قيد يافته است امروز او دارد فكر مي كند كه آيا بايد نعره اي بكشد يا نه!‌ او امروز مصلحت را مي بيند و در اين شرايط ديگر سخن از دل بر نخواهد آمد! به ياد بياوريد داستان معروف شبان و موسي را آنجا كه شبان رو به خدا فرياد مي زند تو كجايي تا شوم من چاكرت! چارقت دوزم كنم شانه سرت، آري قران خواندن نامجو واگويه هاي همان شبان بود ولي افسوس كه ندامتنامه ي امروزش بوي معامله مي دهد و رنگ ريا به خود گرفته است.

امروز محسن نامجو شان  خود را به حد يك خواننده زيرزميني مشهور  كاهش داد  و به مانند كوزه گر قصه به كوزه افتاد و به جبر جغرافيايي خود رضايت داد  شايد هم او مي خواست به همه ي ما بفهماند  كه نبايد از او انتظاري بيش ار يك خواننده داشته باشيم در واقع بايد بدانيم هرچند مي خواند كه منم غريبي از شهر آشنايي ولي غريبي از شهر آشنايي نيست و بعيد هم نيست كه به زودي آشنايي باشد در اين شهرغريب !

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 1:41  توسط خیال  | 

ديروز اتفاق جالبي در تاكسي افتاد اصولا تاكسي محلي است كه گاه گفتمان هاي جالب و يا حتي عجيبي در آن شكل مي گيرد كه اساسا در هيچ كجاي جامعه نمي توان نمونه ها ي مشابه آن را مشاهده كرد.

در حال طي كردن مسيري بوديم در شرايطي كه صندلي كنار راننده خالي بود و من به همراه 2 نفر ديگر عقب نشسته يوديم پس از گذشت مسافتي يك روحاني(آخوند) سوار شد و كنار راننده نشست. زماني طي نشده بود كه شخصي كه كنار من نشسته بود انگار بنا داشت تا در اين فرصت عقده ي دل خود را خالي كند بي دليل شروع كرد به ناسزا گفتن به آيت الله خميني كه پدرمان را در آورد. چه گفت وچه كرد و چه كرد نهايتا گولمان زد. صداي مرد داشت كم كم بلند مي شد و آخوند ،من ، راننده و مسافر ديگر سكوت كرده بوديم .اما گويي پس از مدتي روحاني صبر خود را از دست داد و البته با لحني كاملا آرام از مسافر مسن پرسيد مگر تو چه قدر آقاي خميني را مي شناسي كه اينچنين مي گويي مرد با جمله "ولمان كن حاجي" پاسخش را داد و دوباره همان ماجرا ، راننده نيشخندي مي زد و هيچ نمي گفت من و مسافر ديگر هم فقط به جلو نگاه مي كرديم . مرد مسن كه مي دانست به زودي پياده خواهد شد حرف آخرش را با زدن به سيم آخر زد و گفت خدا عذابش كند. خدا با آتش دوزخ سزايش را بدهد. سخننان اين مرد باعث برانگيختي آخوند شد و گفت چه مي گويي؟ شما انگار حالت خوب نيست در همين لحظه فرد مسن پياده شد و رفت و اينبار آخوند بود كه مجلس چهار نفره ما را به دست گرفت و گفت البته كاستي هايي هست ولي چه ربطي به امام دارد آن مرحوم نيتش خير بود و حالا هم مطمئن باشيد جايش بهتر از من و شماست در اين لحظه مسافر ديگر كه حالا كنار دستي من شده بود با نيشخندي وارد بحث شد و گفت اصولا خوب نيست پشت سر شخصي که مرحوم شده است ناله و نفرين كنيم حالا هرچه بوده ديگر ناله نفرين به مرده معني نمي دهد آخوند سري به نشانه ي تصديق تکان داد و انگار آب خنكي بر رويش ريخته باشند گفت بله اصلا روايت است كه براي هر مرده اي حتي كافر طلب مغفرت كنيد! آخوند كه حالا احساس مي كرد طرفداري پيدا كرده است در حال موعظه بود كه مسافر كنار دست من به راننده گفت سر چهار راه پياده مي شود آخوند كه حالا از اين مرد راضي شده بود رويش را برگرداند و با مهرباني خاصي با مرد مسافر گفت به سلامت ! مرد كه انگار به هدف خود رسيده بود سريع گفت  مي داني حاج آقا من اگر جاي اين مرد بودم به جاي نفرين چه مي گفت؟ آخوند پرسيد چه؟ مرد گفت  مي گفتم خدا عذابش را كم كند! خدا آتش دوزخش را سرد كند! و با طعنه اي ادامه داد به نظر شما اين بهتر نيست! راننده كه داشت از آينه او را نگاه مي كرد ناگهان بلند زد زير خنده و آخوند با يك "بله" اين گفتمان را پايان داد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:2  توسط خیال  | 
عاقبت هم تو نخواهی دانست

چه کسی بهر تو زیست

چه کسی بهر تو مُرد

چه کسی هستی خود بر تو سپرد

دلم آن لحظه شکست

چشمم آن لحظه گریست

که من شهره به رسوایی را تو ندانستی کیست

عاقبت هم تو نخواهی دانست!

 

یادش گرامی

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:19  توسط خیال  |