روزگار عجیبی است شاید هیچ زمانی گمان نمی کردیم روزگاری برسد که همه چشم ها به دست ها باشد آن هم به مچ دست آن هم به دستبندی که بر روی آن بسته شده است. دستبندی از جنس اعتراض
گویی جوانان وطن همت کرده اند تا این بار در نوشتن سرنوشت خود حتی اگر سهمی ناچیز هم در آن داشته باشند دخیل شوند جوانانی که با یقین می گویند او را نمی خواهند مهم نیست چه کسی ولی او را نمی خواهند از این همه تحقیر خسته شده اند صورتشان را سبز می کنند تا بگویند هستند تا دیگران بدانند که هستند این روزها صدای مردم به وضوح شنیده می شود ملتی که نمی خواهد جزئی از دریای بیکران ملت فرضی او باشند .
اینبار کسی حرفی از حماسه نمی زند اما همه از تغییر سخن می گویند سخن همه یکی شده است احمدی نژاد باید برود و یقین بدانیم با اراده جوانان وطن نماد تحجر خواهد رفت. نسلی که از تحقیر، از نادیده گرفته شدن به ستوه آمده است اینبار آمده است . نه برای آنکه بگوید چه می خواهد بلکه برای آنکه بگوید چه نمی خواهد و این نخواستن را عین خواستن می داند. حتی اگر احمدی نژاد بماند و نرود مهم نیست مهم آن است که جوانان وطن به او فهمانده اند که دروغ هایش را باور نکرده اند او باید پاسخ دهد که در برابر این همه نخواستن چه خواهد کرد باید بگوید پاسخ کسانی که این شب ها در خیابان ها فریاد نمی خواهیم سر می دهند را چگونه خواهد داد باید بگوید پاسخ مردمی که خود را جزئی از ملت فرضی او نمی دانند را چگونه خواهد داد.
هرچه بشود و هرکه بیاید جوانان وطن شعار خود را با وضوح کامل سر داده اند احمدی نژاد ر ا نمی خواهیم او باید برود. جوانان ایرانی این روزها تمام قامت ایستاده اند تا بگویند شان ما بیش از این است.
پی نوشت:با توجه به اینکه وبلاگ در انتهای خیال از سوی خدایگان قدرت فیلتر شده است این آخرین پست در این وبلاگ است