با جمله ای منتسب به استالین سخن را آغاز می کنم او می گوید مرگ یک انسان تراژدی است. مرگ هزاران انسان یک آمار. واقعیت آن است که انسان ها در مورد کشتارهای هولناک تنها در مقابل یک آمار قرار می گیرند که گویی هر روز بر آن افزوده می شود یک روز رقم کشته500 است و فردا 800 و به راستی برای ما که در اینجا در گوشه ای دیگر از دنیا نشسته ام چه تفاوتی میان 800و 801 وجود دارد حال آنکه اگر اندکی ژرف تر بنگریم خواهیم دید همان یک، جنازه ی کودک است که مادری را به سوگ نشانده است. درست که یک انسان نمی تواند درد همه بشر را به دوش بکشد درست است که انسان ها اصولا این ظرفیت را ندارند تا بر مصائب همه عالم ماتم بگیرند همان گونه که نمی توانند بر همه وجد عالم قهقهه بزنند ولی سخن اینجاست که آنان که این روزها سخت مرگ کودکان و غیر نظامیان در غزه آزارشان می دهد انان که از خود بی خود شده اند تا بر جنایات اسرائیل در آن سوی مرزها اعتراض کنند چگونه است که در مقابل فجیع ترین نوع کشتار که همان سنگسار است خاموش به نظاره می نشینند و گاه و بیگاه ان را مجازات می نامند؟ چگونه است که اشک مادری و درد پدری قلبشان را به درد می اورد اما مشاهده اصایت سنگ بر سر انسان محکوم به سنگسار هیچ تکانشان نمی دهد؟ اینان مگر نمی دانند که کشتار انسان را با مقیاسی عددی نمی سنجد و مگر در دین و آیین خود این کلام شریف را که کشتن یک انسان با کشتن صدها انسان برابری می کند نشنیده و نخوانده اند؟ پس این سکوت و در کمال تاسف همراهی برای چیست؟ حال آنکه در مقابل جنایات اسرائیل در غزه هیچ از دست ما بر نمی اید اما در مقابل سنگسار در وطن با یک صدایی می توان کاری کرد
وجدان های بیدار که این روزها به اوج بیداری و هوشیاری رسیده اند چگونه در مقابل زخم پیشانی یک انسان گرفتار در گودال مرگ خاموش هستند؟ چرا این وجدان های بیدار عقل خود را اندکی بیدار نمی کنند تا در مقابل انواع و اقسام جنایت اعتراض کنند و همه فجایع را ببینند و محکوم کنند؟!
از این وجدان های بیدار و آگاه باید پرسید به راستی چه تفاوتی میان جنایتکارانی که در روز روشن دیوار بر سر آدم ها خراب می کنند و جلادانی که در خفا سنگ و آجر بر سر آدم ها می کوبید وجود دارد؟ که اگر پاسخ تنها در کمیت کشتار و کیفیت عمل طرفین است باید همه ما مصیبت غزه و سنگسار را فراموش کنیم و بر این ناآگاهی و جهل عظیم زار زار بگرییم